خانه / نشریه / ادب فارسي / بی مقدمه

بی مقدمه

وقتش نبود، زود بهارت خزان گرفت                             

اصلا چه بی مقدمه و ناگهان گرفت

حتی ملک به آنچه که شد، مات و خیره ماند

وقتی خدا وفای تو را امتحان گرفت

نائی نمانده بود به اعضای کوچکت

یا بود، تیر مانده ی تاب و توان گرفت

می خواستی که خون نشود قلب مادرت

امّا نشد، وَ تشنگی از تو امان گرفت

با تیر، راه گریه که سد شد رباب گفت:

طفل عزیزم آب مگر خورد، جان گرفت؟

عشقی شگفت بین تو با او وجود داشت

تا پاره شد گلوت، دل آسمان گرفت

می سوخت کاش در دل نیزار، بارها

آن تیر که گلوی تو را در دهان گرفت

 

شاعر: علی اصغر ذاکری

همچنین ببینید

غزه با خون شهیدان نورانی شده است

امروز غزه دیگر آن قبیله ۱۶ قرن پیش نیست که عده ای خود را به …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

معادله را حل کنید *