خاطرات شفاهی «جواد کاشی»، در زمان بازگشت به وطن ـ قسمت دوم
علیرضا فرهادی
سال سوم یا چهارم سکونتم در مشهد بود که از طرف ستاد جنگزدگان با من تماس گرفتند و گفتند: «یکی از اقوام شما در اردوگاه جنگزدگان جهرم است!»
رفتم تهران و سراغ آقای «آخوندی»، معاون وزیر کشور را گرفتم و با دریافت نامهای از او، سوار بر هواپیما راهی شیراز و بعد جهرم شدم!
در اردوگاه جهرم گفتند: «خانوادهات هستند!»
با بلندگو صدایشان کردند، خواهرها، برادرهای کوچکم، زنبرادرها و برادرزادههایم بودند. بین آنها پیرزنی را دیدم که نشناختم؛ مادرم آنقدر در این سه سال شکسته شده بود که اصلاً فکرش را هم نمیکردم! مصیبتی که در زندان عراق هنگام شهادت پدرم متحمل شده بود، پیرش کرده بود؛ گویی ذرهذره آب شده بود! زمان طولانی در کنار هم و در آغوش هم گریه کردیم و مادرم برخی از مصیبتها را تعریف کرد: «در مسیر حرکت بهسمت ایران به یک رودخانه رسیدیم که عمقش به دو متر میرسید سرعت آب هم زیاد بود. خانوادههایی که مرد همراهشان بود، بهسرعت و راحت از رودخانه گذشتند، ولی ما که مردی نداشتیم، نشستیم روی زمین و متحیر نگاه کردیم. محرمی نمانده بود که دستمان را بگیرد تا از رودخانه عبور کنیم. گریه میکردم تا اینکه لحظهای متوجه شدم پدرت با پیراهن سفیدی میان آب ایستاده و میگوید: «بیاید! چرا میترسید؟من اینجا هستم! دستت را بده من بچهها را هم یکییکی بیاور.»
بچهها را از رودخانه گذراند و دیگر پدرت را ندیدم. پیاده با مردم، بهسمت ایران راه افتادیم. نیروهای ایرانی ما را تحویل گرفتند و هرکدام از خانوادهها را با اتوبوس به یکی از اردوگاههای جنگزدهگان فرستادند
در جهرم، اردوگاه وضعیت ابتدایی داشت و مردم در چادر اسکان داشتند. من لای پر قو بزرگ شده بودم و پدرم و شوهرم هر دو تاجر بودند و در رفاه زندگی میکردم، این اسارت و آوارگی برایم خیلی سخت میآمد. شبها توی چادر گریه میکردم و با خدا میگفتم: «من و دخترهایم در نجف کس و کار داشتیم، حالا اینجا دخترها و عروسهایم بین اینهمه مرد تنها هستند، محرمی نداریم که کارها را انجام دهد.»
شبها خیلی گریه میکردم و این موضوع آزارم میداد تا اینکه یک شب پردهی چادر کنار رفت. چادرم را کشیدم روی سر و صورتم و نیمخیز شدم. اول فکر کردم بچههای امنیت اردوگاه هستند. دیدم نه! پدرت آمده بود، پرسید: «چرا ناراحتی؟ من اینجا مواظبتان هستم، دیر وقت است، بخواب!»
از آن به بعد شبها راحت میخوابیدم و استرس زیادی نداشتم.»
اما جنگ حاشیهای بسیار بزرگتر از متن زندگی حاججواد بود. بهصورتی که از یک آقازادهی تاجر، یک بچهشیعهی تکلیفگرا و مقاوم ساخت. قسمت آخر زندگی حاج جواد کاشی را در ادامه میخوانیم؛
از سوریه که آمدم در مغازهی ساندویچی داییام مشغول به کار شدم. همانوقت در حسینیهی نجفیها، برنامههای فرهنگی داشتیم. روزی یکی از آقایان سراغم آمد و خودش را «حاجحسین طالبی» معرفی کرد. بعدها مشخص شد که یکی از اعضای عقیدتی – سیاسی لشکر «۷۷ خراسان» بود. او پیشنهاد کار در عقیدتی – سیاسی لشکر ۷۷ ارتش را بهم داد و من هم بعد از کمی فکر و مشورت قبول کردم. خدمت حاجآقا «کریمی»، مسئول عقیدتی – سیاسی لشکر رفتم و بعد از بررسی سوابق و مسائل حفاظت و… در اردوگاه اسرای عراقی در بجنورد، تربت جام و مشهد مشغول فعالیت فرهنگی شدم.
محور کار ما در اردوگاهها، تبلیغات دینی برای اسرای عراقی بود. برای آنها مبلغان روحانی و غیر روحانی میآوردیم و آموزش نماز، قرآن و احکام شرعی تدارک میدیدیم. عدهای از اسرا که بهدست حزب بعث اغفال شده بودند و نمیدانستند اصلاً ایرانیها مسلمان هستند، از جنگ و حضور در جبههی صدام سخت پشیمان میشدند و توبه میکردند؛ حتی بعضیشان روزه میگرفتند تا کفارهی گناه شرکت در جنگ علیه شیعیان باشد، اما بودند کسانی که هنوز هم کینهی ایرانیها را به دل داشتند و لحظهشماری میکردند تا آزاد شوند و برای جنگ با ایران، اسلحه دست بگیرند.
یکی از اردوگاهها در ۶۰ کیلومتری مشهد بود و محل نگهداری اسرای بعثی و شورشیها و فراریهای سایر اردوگاهها بود. هیچ مبلغی در این اردوگاه دوام نمیآورد، چراکه آنها مسخره و فحاشی میکردند و زیر بار تبلیغ نمیرفتند. ورودم به این اردوگاه کاملاً نامحسوس بود. چون خودم را بهعنوان نیروی بهداری معرفی کرده بودم، نه نیروی فرهنگی و اسرا هم از عراقی بودن من مطلع نبودند. این مسأله خیلی به نفع من بود، چون فکر میکردند من زبان عربی بلد نیستم. برای همین جلوی من ادا درنمیآوردند و رو بازی میکردند. کمکم سعی کردم آدمهای مستعد تبلیغ را شناسایی کنم.
یک روز یکی از سربازان اردوگاه که میدانست من عربی میدانم، گفت: «یک اسیر بعثی هر روز وقت هواخوری روی سکوی صبحگاه میرود و چند جمله عربی شعار میدهد، به صدام حرف میزند، به امام خمینی هم همینطور. ما نمیدانیم چه میگوید، بیا ببین شاید بد و بیراه میگوید.»
محوطهی هواخوری از محل کار من فاصله داشت. یک روز صبح هنگام هواخوری رفتم در یکی از اتاقهای اطراف محوطه و منتظر شدم. وقتی آمد روی سکو بلند گفت: «الفوز لصدام، صدام قائد»
و… بعدش هم به امام جسارت کرد. من هم عصبانی شدم و با لگد در را باز کردم و شروع کردم با عربی، بد و بیراه گفتن به اسیر بعثی. نامش «کریم قسّام» بود. آنها با سر و صدای من وحشت کردند؛ چون نمیدانستند که من عربی بلدم. با خود گفتند، اینکه ایرانی بود، چرا عربی حرف میزند و اینقدر هم لهجهی عراقی دارد.
رسیدم به کریم. یک سیلی بهش زدم و با کمک نگهبانها بازداشتش کردم. ابتدای بازجویی میگفت: «زبانم نچرخیده و اشتباه گفتم.»
بهش گفتم: «جلوی قاضی و ملقبازی؟ من خودم بزرگشدهی عراقم.»
لهجهی نجفیم هم مؤید حرفم بود. دیگر حرفی نزد و کارش را گردن گرفت. هماهنگ کردم برود انفرادی. صدای اعتراض اسرا بلند شده بود و با صدای بلند قسّام را صدا میزدند. مسئول اردوگاه که سرهنگ محافظهکاری بود، از اوضاع ترسیده بود و میگفت: «من نیروی کافی ندارم، اگر شورش کنند، کاری نمیتوانیم انجام دهیم.»
آمادهباش داده بود و تقاضای نیروی کمکی کرده بود. ماجرا تا ظهر به همین منوال پیش رفت و صدای اعتراض اسرا نمیخوابید. از دادگاه اسرا با اردوگاه تماس گرفتند و ماجرا را جویا شدند. سرهنگ گفته بود، کاشی بهشان فحش عربی داده و به یکیشان سیلی زده و او را به انفرادی برده. گوشی تلفن را گرفتم و ماجرا را برای آقای «حجتی» مسئول دادگاه اسرا شرح دادم. گفتم: «اگر این بعثی را آزاد کنید، دیگر افسار این اردوگاه دستتان نیست، حالا که فحش عربی دادند، فردا فحش فارسی هم میدهند و آن وقت باید دست روی دست بگذارید، شما مسئولیت این غائله را به من بدهید. من کتباً همهی عواقب اینجا را به عهده میگیرم، نیازی به نیروی کمکی هم نیست.»
آقای حجتی هم اعتماد کرد و مسئولیت حل این مشکل را به من واگذار کرد. ساعت نزدیک ۲ عصر بود که ماشین غذا رسید. اسرا با قاشق و ظرف به میلهی پنجره و در میکوبیدند؛ یعنی، اعتصاب. این کمی برای فرمانده اردوگاه سنگین و دلهرهآور بود. من کار را یکسره کردم، آب پاکی را روی دستشان ریختم و گفتم: «ماشین غذا برگردد.»
فرمانده که دیگر ارشد نبود، خیلی حرص میخورد و میگفت: «آخر اینها شورش میکنند و ما بیچاره میشویم.»
ساعت ۶ بعدازظهر بود که صدای اسرا عوض شد. گرسنهشان شده بود. گفتند: «غذا میخواهیم.»
من هم گفتم: «تا شب ساعت ۱۰ که وقت شام است از غذا خبری نیست. هواخوری بعدازظهر هم تعطیل!»
کمکم صدای اعتراضشان بیشتر شد و حسابی گرسنه شدند. رفتم گفتم: «برای چی از صبح اعتراض کردید و گفتید اعتصاب میکنید، خُب اعتصاب کنید دیگر، غذا نخورید.»
گفتند: «گور پدر قسّام! گرسنهایم.»
هرچند که بعضیشان هنوز سرسخت بودند، ولی در مجموع، طاقت ۵ ساعت گرسنهگی را نداشتند. گفتم: «بههرحال خودتان خواستید، تا شب غذا نداریم.»
به یکی از رانندهها گفتم برود و از روستاهای نزدیک، هرچه نان هست بخرد. وقتی بچهها با یک وانت نان وارد اردوگاه شدند، به اسرا گفتم: «اگر تعهد بدهید که دیگر اعتراض و اعتصاب و توهین ندارید یک مقدار نان خالی هست، تا شب گرسنهگیتان را رفع کنید. قسّام هم تا چند روز بازداشت است.»
خلاصه غائله خوابید.
قسام در بین اسرا حزبزده بود و مشغول روحیهدادن به آنها و مانع گرایش اسرا به جمهوری اسلامی شده بود. شایعهسازی میکرد که ارتش صدام به نزدیکی تهران رسیده و به زودی ایران سقوط میکند، یا اینکه صدام به خانوادهی اسرا، زمین و ماشین تویوتا اهدا کرده و ماهیانه برای خانوادههاشان حقوق واریز میکند و…
بعضی خبرهاشان واقعی بود و معلوم بود رادیو یا کانال اطلاعاتی دارند. همین شد که چندتا باطری را داخل سطل زبالهی انبار آسایشگاه انداختم. مسئول نظافت آن روز یک جوان مسیحی به نام «گرگیس» بود. صدا زدم و گفتم: «امروز لازم نیست حمامها را نظافت کنی. برو انبار را تمیز کن.»
وقتی کارش تمام شد رفتم سراغ سطل آشغال و دیدم باطریها را برداشته بودند. مطمئن شدم رادیو دارند، هماهنگ کردم تا قسّام و ارشد و بقیهی سردستهها را با گرگیس بازداشت کنند. همه را باهم به اتاق بازجویی آوردم تا فکر نکنند گرگیس جاسوسی کرده و بلایی سرش بیاورند. به سرهنگ گفتم: «بیا و هرچه تهدید کردم، شما تأیید کن، تا بفهمیم رادیو کجاست.»
سرهنگ قبول کرد و رفتیم. تهدید کردیم که اگر بگردیم و رادیو را پیدا کنیم، گرگیس و قسام را ۶ ماه در انفرادی بازداشت میکنیم. اعتراف نکردند. گفتم: «گرگیس، تو که باطریها را برداشتی، بگو کجا و به کی دادی، والا گناه تو مسلم است و انفرادی تو قطعی است.»
زدم توی گوش گرگیس و گفتم، ببریدش. گرگیس به التماس افتاد که آقا، به خدا، به پدرم به جان برادرم قسم، من نبودم، من غریبم و… قسّام نگاهی غضبناک به گرگیس کرد. به قسّام گفتم: «میدانم هرچه هست زیر سر توست!»
رفتیم تفتیش آسایشگاه. یکی از چهار آبگرمکن آسایشگاه خاموش بود و فهمیدیم که یکی از رادیوها را داخل کورهی آبگرمکن آویزان کردند. رادیوی دومی را هم که خودشان اعتراف کرده بودند، توی دستشویی، زیر یک موزاییک پیدا کردیم. به بهانهی تعمیر دستشویی، از نگهبان سیمان گرفته بودند و موزاییک را شکسته بودند و رادیو را داخل یک قوطی رب یا کمپوت نگهداری و زیر موزاییک پنهان کرده بودند. رادیوها را هم به قیمت یک حلقهی طلا که آن موقع ۱۵ هزار تومان قیمت داشت، از یکی از سربازان تطمیعشده که برایشان تهیه کرده بود، گرفته بودند.
خلاصه اینها هر روز داخل دستشویی مینشستند و خبرها را مینوشتند و در شورا تصمیم میگرفتند که کدام خبر را چهطور تحریف و با تغییر منتشر کنند.
یک روز در یکی از اردوگاهها یکی را دیدم که به بقیهی اسرا دستور میداد و آنها هم ازش اطاعت میکردند و «سیّدی» خطابش میکردند. چهرهاش برایم خیلی آشنا بود. دقت کردم، شناختمش. ستوان «حنین» بود. برادرم «حسین»، در دوران سربازیاش رانندهی او بود. حنین بسیار آدم قصیالقلبی بود و زمانی که در نجف بودم، ژاندارم نجف بود. یک کلت به کمرش میبست و در بازار بزرگ راه میرفت، کسی جرأت نداشت بهش نگاه کند. از قیافهی هر کس بدش میآمد پدرش را درمیآورد، چه برسد به اینکه خلافی هم کرده باشد.
دیدم داخل آسایشگاه دارد حکومت میکند و اسرا از ترسش، برایش خوشخدمتی میکردند. به عربی صدایش زدم: «ملازم حنین.»
خیلی جا خورد که او را از کجا میشناسم! بهش گفتم: «یادت هست در نجف عصای کوچکت را میزدی زیر بغلت و توی بازار لاتبازی میکردی؟»
خیلی ترسیده بود! فکر میکرد میخواهم تلافی کنم. بهش گفتم: «خودت سطل آشغال را بردار و ببر بیرون، منبعد ببینم امر و نهی میکنی میروی انفرادی!»
وقتی بخور و بخوابشان را تعطیل کردیم و بعضیها را فرستادیم اردوگاههای دیگر، حزب قسّام بههم ریخت و ازهم پاشید. اردوگاه بعثیها و شورشیها نسبتاً آرام شد. و فضا برای فعالیت فرهنگی آماده شد.
تبلیغات دینی را شروع کردیم و مبلغ آوردیم و پس از مدتی برایشان شغل درآمدزا درست کردیم. برایشان کفی کفش و نخ کتان میخریدیم و آنها گیوه میبافتند و از این راه درآمد کسب میکردند. آنقدر مهارت پیدا کرده بودند و گیوههای فوقالعاده ظریف میبافتند که مشتری ثابت تولیدشان حسینیهی نجفیها بود؛ چون میدانستند کار خیر است، پول خوبی هم میدادند.
درآمدشان را حساب میکردیم و به هر نفر بن میدادیم. پول دادن به اسرا خطرناک بود؛ به خاطر اینکه نگهبانان را تطمیع به رشوه میکردند. اما بن، امنیت خوبی داشت. از بوفهی اردوگاه سیگار و نوشابه و خوراکی میخریدند و معطل شام و ناهار نبودند و ترغیب میشدند که کار کنند، کمکم اوضاع بوفه هم رونق گرفت و ساندویچ و کیک و میوه هم برای فروش میآورد.
اردوگاه از نظر فرهنگی و روحی رونق گرفته بود. دیگر بهطور دائم در اردوگاه نماندم و به اردوگاههای دیگر سر میزدم. شکر خدا توابین زیاد شده بودند. هرچه نیاز داشتند به من میگفتند و من اگر میتوانستم برطرف کنم، انجام میدادم، اگر نمیشد به مقامات گزارش مینوشتم. مثلاً یکی از اسرای توّاب بسیار نقاش ماهری بود. تقاضای رنگ، قلممو و پارچه کرده بود. خیلی پیگیری کردم، نتیجه نداشت، سراغ رکن ۲ ارتش رفتم و به یکی از مسئولانش نامه نوشتم. وقتی مسئول مالی لشکر، نامهی من را با دستور اجرای رکن ۲ دید، تعجب کرد و گفت: «تو دیگر چه جانوری هستی! آن جا هم رفتی و گزارش نوشتی؟»
خلاصه هرچه احتیاج داشت برایش تهیه کردم و مشغول شده بود، تصاویر امام خمینی، آقای خامنهای، آقای هاشمی و شهید صدر را کشیده بود. تصویر امام و آقای خامنهای را با این عنوان امضا کرد: «تقدم من الاسراء التواب المؤمن الی القاعد الکبیر الامام خمینی.» و من در دیداری که با آقای خامنهای در لویزان داشتیم، این دو تابلو را از طرف اسرا به ایشان هدیه دادم و ایشان هم خیلی خوششان آمد.
تعداد توابین زیاد شده بود. هر دو هفته از اردوگاههای مشهد به استثناء اردوگاه بعثیها، دو دستگاه اتوبوس کرایه میکردیم و اسرا را به زیارت امام رضا(ع) میبردیم. حرم را در ساعات و روزهای خلوت قرق میکردیم و با عدهای محاظ به زیارت میرفتیم! البته محافظ، جهت احتیاط بود؛ چون این اسرا آنقدر عاشقانه وارد حرم میشدند که من تحمل نداشتم نگاه کنم. از ابتدای صحن خود را روی زمین میکشیدند و تقاضای بخشش میکردند. حتی یکیشان که در طول سال روزه بود تا به قول خودش گوشت تنش که از گناه پدید آمده آب شود، از شدت تضرع سرش را به ضریح زد و سرش شکست. سریع حرم را آب کشیدیم و سرش را بستیم. این صحنهها هرگز از ذهنم پاک نمیشود.
خبر این زیارتها و توبهها به اردوگاه بعثیها هم رسیده بود. کارهای فرهنگی هم اثر گذاشته بود تا حدی که عدهی زیادی نمازشبخوان داشتیم، چند سنی، شیعه شدند و چهار مسیحی که مسلمان شدند. حدود ۵۰۰ نفر از اردوگاه بعثیهای مشهد را به اردوگاههای دیگر که امکانات و رفاه بیشتری داشت منتقل کردیم. در اردوگاههای توابین، در هر آسایشگاه یک تلویزیون بود. در روزهای مناسبت، برایشان امکانات عزاداری و جشن فراهم میکردیم. شیرینی و شکلات و شربت برای اعیاد به راه بود و البته عزاداری روزهای عزا و محرم هم به شکل بسیار فوقالعادهای برگزار میشد.
نزدیک محرم بود که رفتم در بازار سراغ یکی از نجفیهای خیّر. ازش پارچهی مشکی گرفتم و برای اسرا لباس مشکی دوختیم. دههی محرم که شد، اردوگاه پر بود از پرچم مشکی که خود اسرا، اسامی ائمه و تسلیت مینوشتند. آسایشگاه شده بود یک هیئت چندصد نفری. برایشان یکی از مداحهای حسینیهی نجفیها را آوردم و حسابی در آن محرم سینهزنی و عزاداری داشتند! واقعاً و انصافاً دیدنی بود.
پس از چهارسال از عقیدتی – سیاسی بیرون آمدم. شرط کرده بودند که رسمی شوم یا بروم. با اینکه بزرگشدهی عراق بودم، حفاظت اطلاعات ارتش با استخدامم مخالفتی نداشت و به اصطلاح پاکِ پاک بودم. من هم که توانایی خدمت در ارتش را نداشتم و خدمت در ارتش با روحیهی پر جنب و جوش من نمیساخت، رفتم.
بالاخره از ارتش بیرون آمدم و برای ماندن در مشهد و تهران استخاره کردم. خیلی بد آمد. سال ۶۸ بود که در قم ساکن شدم. ملازمت با علماء انگار در خون من بود و از پدرم به ارث برده بودم، اوایل ورودم به قم، با آشنایی که با آیتالله «سیدمحمد روحانی» داشتم، خدمت ایشان مشغول به کار شدم. در حال حاضر هم در دفتر آیتالله «سید محمد حسینیشاهرودی» مشغول هستم.
در مدت حضورم در قم، با خیلی از اسرای توّاب روبهرو شدم. بارها شد که در نجف یا قم بنده را دیدند و شناختند و ابراز لطف کردند، ولی معروفترینشان مرحوم «شیخقاسم» بود که پس از آزادی به قم آمد و در حوزهی علمیه مشغول تحصیل شد و به مدارج بالایی هم رسید و شاگردان خوبی تربیت کرد. او همیشه به من ابراز لطف میکرد.
خیلی از اسرای عراقی در ایران ماندند و همینجا ازدواج کردند و تا پیش از سقوط صدام به عراق نرفتند.
مسجد صاحب الزمان (عج) دزفول پرورشگاه نیروهای انقلابی ، فرهنگی و حزب اللهی