
ممد بچه دو راهی قپون بود .
از خانواده ای مستضعف و جنوب شهری .
بچه با ظرفیتی بود ٬ خیلی تو دار بود .
از قیافش می شد فهمید که تو زندگیش رنج زیادی کشیده .
ولی تا دلت بخواد سر زنده و شاد بود .
هر روز توی صبحگاه موقع دویدن بحالت حماسی اول سوره والعصر بعد هم سرود پاسدار رشید اسلام رو می خوند.
بچه ها هم کلی حال می کردن .
بچه ای بی ریا بود .
به جرات می تونم بگم بیشتر شبها نماز شب می خوند.
یه روز بهش گفتم : ممد جون مارو دعا کن .
ممد خندید و گفت : بیا بهت پول بدم برو یه کتاب دعا بر خودت بخر ٬این قدر به بقیه گیر نده .
گفتم ممد جون کار ما با کتاب دعا درست نمی شه ٬خودت دعا کن .
گفت : دعا های من برعکس اجابت می شه ها .
گفتم : عیب نداره تو دعا کن .
گفت : جدی می گم ….
وبعد ادامه داد…. یه روز می خواستم بیام منطقه یکی از بچه محل هامون اومد بهم گفت ممد داری می ری جبهه تورو خدا مادر من رو دعا کن .
مادرم یه ساله مریضه من طاقت دیدن این حال و روز اون رو ندارم .
شما دلتون پاکِ . دعا کنید خدا شفاش بده …..
خدایش دلم سوخت .
وقتی اومدم منطقه یه شب رفته بودم دعا توسل ٬ سر دعا یاد مادرِ دوستم افتادم .
حال خوشی هم پیدا کرده بودم ( تو عمرم این طوری برا کسی دعا نکرده بودم ) تو اون حال مادر ِ دوستم رو دعا کردم ……….
دو ماه بعد رفتم مرخصی ٬ خیلی یلم می خواست از حال مادرِ دوستم خبر دار بشم .
از یکی از بچه محل ها سراغ دوستم ومادرش رو گرفتم …..
دوستم گفت : خدا رحمتش کنه دو هفته پیش چهلم مادرش بود !!!!!!
بعد ممد گفت : حالا اگه می خوای دعات کنم .
گفت : ممد جون شوخی کردم ٬ فکر کنم همون کتاب دعا بهتر باشه ….
مسجد صاحب الزمان (عج) دزفول پرورشگاه نیروهای انقلابی ، فرهنگی و حزب اللهی