خانه / دفترچه خاطرات / دفترچه خاطرات / ۱۳۶۶-خاطره اردوی نوروزی بیشه بزان

۱۳۶۶-خاطره اردوی نوروزی بیشه بزان

 

حدود ساعت ۸:۱۵ دقیقه صبح از مسجد براه افتادیم در اتوبوس بچه ها شوخی می کردند تا بالاخره به مقصد رسیدیم. مقصد ما بیشه بزان همان جائی بود که سال گذشته نیز به آنجا رفته بودیم. وقتی که رسیدیم همه شروع به کار کردیم بعضی وسایل را می آوردند و  بعضی چادرها را و دیگران کارهای دیگر انجام می دادند.

 پس از اتمام کارها مشغول بازی فوتبال شدیم. در حین بازی توپ به داخل دره پرت شد و من برای آوردن آن به داخل دره رفتم. سپس به چشمه رفتم و با دیدن بچه ها که در حال وضو گرفتن بودند من نیز وضو گرفتم و برگشتم. اما دیدم که نماز اول وقت تمام شده بود بعد از خواندن نماز برای آوردن آب همراه یکی دیگر از برادران به داخل دره رفتیم و با مشقت زیاد و با کمک  همدیگر آبها را به بالا آوردیم. اما همه نهار خورده بودند و ما نیز غذا گرفتیم و خوردیم و بعد از غذا مقداری استراحت کردیم و چون هوا ابری بود همه در چادر ها ماندیم.

 عصر همه بچه ها  جمع شدند تا برادر سنگری برای ما سخنرانی کند آقای دکتر در مورد تاریخ تاسیس جلسات مسجد و استفاده از مناظر زیبای اطراف سخنرانی کردند.

در موقع اذان مغرب ما وضو گرفتیم و نماز خواندیم بعد از نماز تدارکات شام آورده و ما خوردیم . شب برای برگزاری جلسه به چادر کناری رفتیم در حین جلسه باد چادر بغلی را برد و ما برای درست کردن آن دست به کار شدیم و دیگر چادرها را نیز محکم کردیم.

موقع خواب لوح نگهبانی را آوردند که اسم من نیز در آن بود. ساعت پست من ۱:۳۰ تا ۳ بود.

 صبح روز بعد برای خواندن نماز صبح بیدار شدیم هوا بارانی بود نماز خواندیم و صبحانه و چای خوردیم و دوباره مقداری خوابیدیم سپس مقداری آجیل آوردند و خوردیم و مقداری فوتبال بازی کردیم و  برای گرفتن عکس به داخل دره رفتیم و ساعتی بعد برگشتیم . موقع اذان، به دره رفتیم و وضو گرفتیم و برگشتیم . به علت بارانی بودن هوا نماز را در چادر برگزار کردیم بعد از نماز به چادر خود برگشتیم و منتظر نهار شدیم. بعد از حدود نیم ساعت نهار را آوردند و نهار خوردیم بعد از نهار بعضی از برادران برای شستن ظرف ها به دره رفتند و ما نیز یک عدد کاور پلاستیکی روی چادر کشیدیم تا باران به داخل آن نفوذ نکند. بعد از آن مقداری بازی کردیم و سپس برای مسواک به دره رفتیم و از آنجا به چند قله اطراف رفتیم و از طریق دره باریکی خود را به چادرها رساندیم.

بعد از ظهر عصرانه به ما خرما و بیسکویت دادند و سپس کمی استراحت کردیم و بعد وضو گرفتیم و نماز را در چادر خواندیم و پس از آن شام خوردیم و بچه ها به دعای کمیل رفتند که من به علت سردرد نتوانستم به دعا بروم و خوابیدم.

صبح روز بعد از خواب بلند شدم و نماز خواندیم بعد از نماز به ما گفتند که تا به رفتن به دره آماده شویم برویم . برای آوردن غذا به کوله پشتی من احتیاج بود و من آن را با رضایت کامل دادم. حدود ساعت ۷:۳۰ همه بجز چند نفری در دره بودیم بعد از تذکرات برادر مشیری به راه افتادیم. در اوایل همه سرحال بودیم اما پس از مدتی همه خسته شدیم.

 سرتاسر  دره ارواح  نشان از وجود خدایی دانا و توانا بود. چیزهایی عجیب در دل سنگ جوشیده بود، آب دل سنگ ها را شکافته و جلو رفته بود، قطرات آب مانند باران از بوته های کناره های دره به داخل آن می چکید. به هر صورت به راه خود ادامه دادیم در چند جا ایستادیم و مقداری بیسکویت و آجیل و نان و خرما خوردیم. به علت طولانی بودن راه و خستگی بیش از حد نتوانستیم تا ته دره برویم و برگشتیم.

وقتی به چادرها رسیدیم ساعت ۳:۱۰ دقیقه بعد از ظهر بود. نماز خواندیم و سپس  غذا خوردیم و هر نفر دو پرتقال و یک نوشابه دادند. بعد من تا ساعت ۷:۴۵ دقیقه عصر خوابیدم در این موقع من نماز خواندم ولی بعلت کسالت نتوانستم  غذا بخوردم و  برادر عوض امیری برای معالجه من به چادر آمد و به من سه قرص و چند قطره شربت سینه درد داد و بعد به من گفت که باید یک آمپول تزریق کنم، من اول مخالفت کردم ولی بعد راضی شدم و چون به خاطر نمی آوردم که آیا قبلاً آمپول پنی سلین زده ام یا نه مجبور شدم که خود را چک کنم که خوشبختانه این آمپول با موفقیت به من تزریق شد و بعد من خوابیدم.

 صبح روز بعد از خواب بلند شدیم، وضو گرفتیم و نماز خواندیم و بعد صبحانه خوردیم و چون روز آخر اردو بود همگی مشغول جمع کردن وسایل شدیم ، تدارکات نیز چایی آورد. همه بچه ها مشغول کار بودند بعضی چادرها را جمع کردند ولی ما چادر خود را برای جلسه مسجد زینب گذاشتیم. بعد از جمع کردن وسایل، آنها را نیمه راه بردیم و بعد آماده تیراندازی شدیم. به هر نفر ۵ تیر می رسید که من هیچ کدام را به هدف نزدم. بعد از تیر اندازی برادر مشیری گفت که چادرها را جمع کنیم زیرا جلسه مسجد زینب نمی آید و ما دوباره مشغول کار شدیم همه کار می کردند حدود ساعت ۱:۱۵ دقیقه ظهر بسوی شهر براه افتادیم.

 

احمد صحرانورد ۵/۱/۶۶

   گروه روح الله

 

 

 

همچنین ببینید

اردوی نوروزی نونهالان۹۴ (فتح المبین)

بسم رب الشهدا والصدیقین آخرین روزهای تعطیلات بود از هدر رفتن تعطیلاتم خیلی پشیمان وناراحت …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

معادله را حل کنید *