شب آخری هست که دارم در اردوی نوروزی قلم می چرخانم. شاید روز اول باورم نمی شد که اینقدر سریع بگذرد ولی باز خوشحالم که دارم مثل همیشه در جمع دوستان مسجدی روزگار خود را می گذرانم. غروب، روبروی مدرسه نشسته بودم، داشتم فکر می کردم و از حال خودم می نوشتم. ایقدر ترافیک افکارم زیاد بود که آرام آرام زبانم به چرخش آمد و دیدم قلم دارد می نویسد. عجیب بود، برای اولین بار در هنگام نوشتن، داشتم اشک می ریختم.
اما بعد. از بهترین خاطره اردو که برای خودم اتفاق افتاد. سنتی بود که از سال قبل یعنی کاشت نهال بود. اما امسال با سال قبل فرق می کرد چون یکی از اهالی این منطقه[مصطفی] در کاشت نهال به ما کمک کرد. امید دارم که این سنت در سالهای آتی برقرار باشد و کاشت نهال یکی از برنامه های جلسات در هنگام اردو باشد.
به امید روزی که یار از پشت پرده غیبت چجره باز کند و از غم پنهان در دل ما را رها کند.
خاطره علیرضا علویان
در اردوی نوروزی ۹۱
گتوند
روستای کیارس
روستای سلامگاه
مسجد صاحب الزمان (عج) دزفول پرورشگاه نیروهای انقلابی ، فرهنگی و حزب اللهی