خانه / نشریه / ادب فارسي / حماسه عقاب

حماسه عقاب

    خلاصه مثنوی بلند "حماسه عقاب" شاهکار دکتر پرویز ناتل خانلری

می‌گویند زاغ سیصد سال زندگی می‌کند اما عمر عقاب بیشتر از سی سال نیست.

گشت غمناک دل و جان عقاب

چو از او دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل برگیرد

ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره کار

گشت بر باد سبک سیر سوار

از فر و شکوه پروازش بر فراز دشت و جنگل، هر کدام از حیوانات به گوشه ای فرار کردند:

کبک در دامن خاری آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید

دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

 

آشیان داشت در آن دامن دشت

زاغکی زشت و بداندام و پلشت

سنگها از کف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا دربرده

سالها زیسته افزون ز شمار

شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

زاسمان سوی زمین شد به شتاب

زاغ هم از ترسش خواست فرار کند. ولی عقاب گفت که با تو کار دارم. عقاب گفت که:

مشکلی دارم اگر بگشایی

بکنم هر چه تو می‌فرمایی

پدر من از پدرش داستان زنگی تو را برام نقل کرده است. من هم در آستانه رفتن هستم

ولی هنوز یک گل از صد گل تو نشکفته است.

چیست سرمایه این عمر دراز

رازی اینجاست تو بگشا این راز

زاغ دو مسئله را برایش توصیه کرد:

زاسمان هیچ نیایید فرود

آخر از اینهمه پرواز چه سود؟

گفت شما زیادی بلند پروازید. اون بالا بالاها چرا می پرید؟

به همین پایینها باید قناعت بکنید. توصیه دومش:

دگر این خاصیت مردار است

عمر مردارخوران بسیار است

زاغ عقاب را به منزلش به میهمانی دعوت کرد تا عملاً به وی نشان بدهد. از آشیانه‌اش سراغ داد و تعریفها کرد:

خانه‌ای در پس باغی دارم

وندر آن گوشه سراغی دارم.

آنچه زان زاغ چنین داد سراغ

گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد رفته از آن تا ره دور

معدن پشه مقام زنبور

گفت که راز طول عمر ما همین است. به میهمانش هم خیلی اصرار و تعارف کرد.

گفت و بنشست و بخورد از آن گند

تا بیاموزد از او مهمان پند

عقاب از دیدن این صحنه ها حالش بهم خورد، سرش گیج رفت.

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

یک لحظه چشمهایش را بست. یاد آسمان بیکرانی که همیشه به زیر بالهایش میدید افتاد. یاد پاکی و صفای نسیم خوش صبحگاهی بر فراز آسمان افتاد. یاد غذای پاکی که می خورد افتاد. یادش افتاد که دشت همیشه زیر پایش بود و حیوانات همیشه فرمانبرش بودند. چشم که باز کرد دید که از آنها خبری نیست. دید که به چه روزی افتاده است؟ باید از این گند و مردار بخورد.

ابر را دیده به زیر پر خویش

حیوان را همه فرمانبر خویش

اینک افتاده بر این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند

نقطه اوج این حماسه: عقاب چنین زیستنی را نمی خواست و نمی توانست. چنین گفت:

من نیم در خور این مهمانی

گند و مردار تو را ارزانی

سالها باش و بدین عیش بساز

تو و مردار، تو و عمر دراز

عقاب در نهایت شگفتی زاغ، به آسمان پر کشید.

 

شهپر شاه هوا اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلک همپر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود

نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

همچنین ببینید

غزه با خون شهیدان نورانی شده است

امروز غزه دیگر آن قبیله ۱۶ قرن پیش نیست که عده ای خود را به …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

معادله را حل کنید *